آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

ساده میگویم !
تو دیگر برایم مهم نیستی ...
تو را دار زدم ! و اشکهایم را ریختم
جای شگفتی است که بعد از شب هفت تو دیگر اشکی نریختم !!
تو دیگر مهم نیستی ...

هر روز زخمی تازه !
هر روز کویر تنم با ترکی تازه تناسخ اینبارش را جشن می گیرد !
تو به من زخم میزنی و نمیدانی هر نیشترت با آنکه آتش میزند ! اما در تناسخ بعدیم گلستان می شود !
اما تو بترس از این زخمهایی که به بر من هدیه می کنی ...
شاد نباش ..
روزگاری کسی بر تو زخمی عمیق تر خواهد زد
و تو نیز شاید جشن بگیری ...
انگاز من یک زندگی از تو جلوترم !!

راستی !
مرا ببخش اگر دیگر جایی برای زخم خوردن نمانده بر تنم !
قول می دهم
اینبار که رفتم با بهبودی کامل برگردم !
و تو ... باز بزن !

آدمای تلـــــخ اینجا ، تورو از خودت می گــــــیرن
ابرا رو میدن به چشمات ، بعد میگن واست میمیرن
دل نبند به خنده هاشـــون ، خنده هاشــون پُره رنگه
دل آدمای اینجـــــا ، جنســش از آهـــــن و سنــــگه
عاشقت میشـــن چه آســـون ، دل میبندن به نگاهت
ماه میشــن، ســتاره میشـــن ، واسه شبهای سیاهت
آدمـــــای تلــــخ اینجـا ، از وفــــا چیزی نخـــوندن
بس که نامرد و حقیرن ، دل سنگ و هم سوزوندن
تفریشون فقط همــــینه کـــه گــل از شـــاخه بچینن
دل شکســتن که مـهم نیست !! اینجا آدمـــا همینن !
آدما اینجا دروغــــن ، بی محـــبت ، بی صــداقت
کم میارن خیلی آســون ، توی دوســتی و رفاقــت
گاهی دوستن،گاهی دشمن، قصه ها دارن فراوون
دل سپــــردنا یه بازی ، دل بریـــدنا چه آســــــون
دل شکســـتن شــده بازی ، واســــه آدمای اینجـــا
نمیخوان ســـتاره باشن ، حتـــی نور بدن به شبها
هر کی مهربون و سادَس،میسوزونن اونو راحت
شادیو ازش میگیــــرن با دروغ یا که با تــــهمت
میگن عادت میشه واست ، خودتم میشی از اینها
من میــــــــرم تا که نباشــم مث آدمـــــای اینجا !
نذار آدمــــای اینــــجا ، دلـتـــو ازت بگــــــیرن
عشقشون دروغ و پوچه ، این دروغه که اسیرن
تو دلت جـــــنس سپیـده ، تو گلی ، تو نازنینی !
مهربون و پاک و شــیرین ، تو فرشته ی زمینی
مث تو کم پیدا میشه ، پاک و مهربــون و شیرین
نشینه هیچ وقت الهی ، تو گلوت یه بغض سنگین
بغض سنگین و غریبی که نه میشکنه نه میره !
تو گلوم نشـسته میگه : واسه گریـــه دیگه دیره
انقد آتیــش نســوزونین ! دنیا ارزشــــــی نداره
نکنیــن کاری که بعدش ، چشمای کســـی بباره

چه سلامی ؟ !
چه نگاهی ؟ !!
وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمیدانم بالاست و انگار حالا حالاها هم خیال پایین آمدن ندارد .
چه گرمایی؟ ! وقتی دیگر مهِ آهِ من یخِ دستانت را حتی تکان هم نمیدهد
چه حرفی ؟ وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر س کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم که می روی و بعد فهمیدم که رفتی !
چه دوست داشتنی ؟ هان ؟ !!
وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری ، آیا این انصاف است ؟
چه نامه ای وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین به آب روان میسپاری اما نمی دانم کجا
ایندفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت که تمامش را خواندی ، یکبار هم کار تو مثل کار ما ، از کار گذشته است.
گر زِ آزردنِ من هست غرض مردنِ من مُردم آزار مکِش از پیِ آزردنِ من
از من مگیر پنجره ی رو به ماه را
حاشا مکن برای دلم یک نگاه را
لم داده ام به شانه ی تاریک آسمان
تا بشنوم صدای قدم های ماه را
فانوس چشمهایت را به من ببخش
امشب دوباره گم نکنم سمت راه را
یک لحضه بیخیال تو سر کرده ام ، هنوز
پس می دهم تقاص همین اشتباه را
امروز نام روشن تو در دلم شکفت
بستم کتاب خاطرات سیاه را

اینها برای توست
کمترین کاری که میتوانم بکنم این است که اینجا از تو و برای تو بگویم !!
برای آخرین بار ...
من بودم و حجمی از صداقت
من بودم و ضجه های عادت
آن شب که دلم شکست در عشق
من بودم و ناله و شکایت ... !
نمیدانم ! هنوز هم نمیدانم کجای این زندگی را اشتباه رفتم
و شاید تمام زندگیم اشتباه بود
اما تو ...
بگذار که ابروی تو را سجده کنم بگذار که از روی تو شعری بسرایم
من لایق چشم تو نبودم لیک بگذار به مهمانی چشم تو بیایم !
تمام میشود
روزی تو نیز به خاک میسپاری دلتنگیهایم را !
روزی کسی مهربان میشود
و سر به زیر
آنگونه که تو میخواهی
می گوید دوستت دارد !
روزی تو دوباره عاشق میشوی
بدون دلتنگی ...
روزی کسی مرا در تو خط میزند
و تو از سر خط عشق را مشق میکنی ...
وفا نکرده ام به تو ! مرا ببخش مهربان
ببخش گر به دست من شکست جام عشقمان
ستاره نگاه تو وسیع و بی نهایت است
و چشمهای من حقیر ! در آسمان من نمان
و چشمهای من حقیر
و چشمهای من حقیر ...
در آسمان من نمان !!!

ین شعر زیبا توسط یکی از دوستانم سروده شد و چون بنا به دلایلی برای من بی نظیر بود وبلاگمو با وجودش سرشار از احساس کردم !
گر از مهرم نديدي خير همه شر و بدي ، لاغير
مرا بگذر در این برهه سر افکنده و شرمسارم
بیا ! دستم بگیر اینک هوای کوچه ات دارم
بیا دستت بده تا سخت بفشارم بیا بنشین آرام در کنارم
برای آخرین بار تا نفس دارم برای با تو بودن سخت می کوشم
برای با تو بودن بهر هر کاری به سانش جامه می پوشم
هر آنچه زخم برداشت آن تن نازک در این طوفان بی مهری
به رویش جامه ای از عشق به سر تا پا حریر مهر می پوشم
دل و دستم غریبه بود آنجا که پذیرفتی دگر باره تو را بینم
برای این وفایت تا نفس دارم به قصد بی نهایت با تو بنشینم
مرا بشنو برای آخرین بار برای آخرین دفعه تکرار
برای باورم فرصت زیاد است ولی اندک مجالی هم مرا بس
برای شاکیان اثبات گردد که رنگ زرد یارم سرخ گردد
نه آن سرخی که معنایش شکست است بسان سرخی سیب های سر مست

میدانی خسته ام ...
با نگاهت دستانم را بگیر
ولی
به من دست نزن !
هنوز جای زخمهایم پر از چرک نامردی است !!!
اما نگاه تو مهربان است و مطمئن
آرامشم باش ...

زخمهایم را خورده ام دیگر جایی برای زخم ناخورده نیست !
دردهایم را کشیدم ولی هنوز جای زخمی عمیق در من میسوزد...
با تنی زخم خورده و بال و پری سوخته
ولی
آزادی زیباست !

برو که خسته از توام از تو و از زخم نگات
برو دیگه نمیخوامت کشته منو داغ چشات
لیاقت عشق منو نداشتی ای نامهربون
یه روز میفهمی قدرمو که رفته از سرم هوات
تو غصه بودی واسه من اما بازم میخواستمت
تو لحظه های خستگی باز مث کوه بودم برات
هر چی که گفتی کردم و هر چی که خواستی اون شدم
حتی گذشتم از غزل به احترام قصه هات !
از عشق و عاشقی ولی یاد نگرفتی ذره ای
دیگه گذشتم من از اون قلب یخی و بی وفات
دیگه نیا سراغ من از تو گذشتم نازنین !
تموم شد اون روزا دیگه دلم نمیشه پابه پات
چه حس خوبیه ولی رها شدن از غم تو
عاشق چشمایی میشم نباشه همرنگ چشات!
